تبليغاتX
دلبازی

دلبازی

درد دل

چهرده ساله ؛نه نه ، شاید هم سیزده ساله بودم. بوی دود شوفاژ خونه یک ساختمان بلند فضا را پر کرده بود. شب بود. در اونجا قایم شده بودم. از نرده بان دیگ بخار بالا رفتم و خزیدم روی دیگ  که با پشم شیشه عایق بندی شده بود و حرارتی ملایم اما گرم داشت.

در کنارم کسی خزید. به پهلو نگاه کردم. یکی از دوستانم با چشمانی گشاد نگاهم کرد و انگشتش را به علامت سکوت بر روی لب هایش گذاشت. او هم آنجا پنهان بود. سکوت حاکم شد. در سیاهی شب چشمان سفیدش را خیره شدم. کم کم گرمای دیگ بخار که در زیرمان بود بیشتر احساس شد. بدنم عرق کرده بود و قطرات عرق را که در بدنم می لغزید حس می کردم. نگاهش کردم. پیشانیش پر از عرق بود و از دو طرف صورتش می چکید. سبیل تازه جوانه زده اش هم خیس بود. لبخند زدم. فقط برای رهایی از ترس تنهایی. دستش را در شکاف ستون فقرات کمرم احساس کردم. دستش را گرفتم. خودش را بیشتر نزدیکم کرد و عضلات بدنش را بیشتر حس کردم. از اون شب سال ها می گذره اما گرمای اونشب هر چند هر از گاهی برای ما تکرار میشه.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 22:19  توسط امیر  | 

دوستی تحت عنوان نقطه برام کامنت گذاشته که:« نمیدونم چی باید بگم. داستانت رو خوندم و کلی برایت متاسف شدم. اما مطالب بعدیت نشون میده که درد از خودته. تو اصلا می فهمی غیرت و ناموس یعنی چی؟اصلا غیرت داری؟ناموس داری؟ شخصیت داری؟»

در جواب این دوست عزیز باید به صراحت بگم که ؛نه غیرت دارم نه ناموس؛ چون این کلمات نه تنها معنای واقعی خود را از دست داده اند بلکه ابزاری برای شیادی در دست عده معدودی شده اند.

ناموس پرستی در فرهنگ ما به اندازه ای چشم برخی را کور و تنگ کرده که از اون حتی بعنوان ابزاری برای کشتن دیگران (نا موس کشی)استفاده می شود.

نه دوستم؛ من این ناموس و غیرت و شخصیت رو نمی خواهم و به اون هیچ احساس نیازی هم نمی کنم. من روابط زندگی رو بر اساس شعار های پوچ و تو خالی بنا نمی کنم. من ارتباطم با دیگران رو بر اساس شعارزدگی بنا نمی کنم. من هر آن کس رو که بخواهم دوست خواهم داشت و هر چه دلم نوید بده در روابط با اون انسان وسط می گذارم.

خیانت کار آدمی که در درجه اول به دل خودش خیانت کنه و هرگز به دلم خیانت نمی کنم. زندگی برای من تعاریف مشخص داره و خودم رو در گیر و دار قید و بند های الکی گرفتار نمی کنم. من هیچ چیزی رو آکبند به اون دنیا نمی برم و در تخیل عشق رویایی تمام دریچه های زندگی رو به روی خودم نمی بندم. من اگر کسی رو دوست داشته باشم هر چی بخواهد در اختیارش می گذارم و اگر کسی رو دوست نداشته باشم و دلم بخواهد بازهم تبعیت می کنم.

من به زندگی کردن احترام می گذارم و اون رو اونطور که طبیعت در اختیار ما قرار داده و با تمام احساساتش دوست دارم.

من دوست داشتن رو بوسیدن رو لمس کردن رو و حتی بوییدن رو دوست دارم.

دوست عزیزم.خوشحالم با گذشت چند ماه از نوشتن اون داستان هنوز تاثیر گذاری خودش رو و برخی براش کامنت می گذارند. حتی اگر اون کامنت مملو از فحش باشه. هنوز خیلی ها در مورد خیلی مسایلش در کامنت خصوصی با من صحبت می کنند. همونجا که شما کامنت گذاشتی یک کامنت خصوصی هم داشتم که از رفتار من ابراز تعجب کرده بود. اما امیدوارم خودت رو در حصار تنگ اندیشه هات حبس نکنی. به اونچه که خوندی اگه اعتقاد نداری و به نظرت درست نیست -که لزومی هم نداره باشه- دست کم فکر کن.

کسی رو با جملات زشت و تکراری مگه خودت ناموس نداری نترسون. اینها دیگه جواب نمیده بگو کجا کار اشکال داره تا راحت تر با هم حرف بزنیم. البته اگه خواستی.

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 21:18  توسط امیر  | 

چندی پیش مطلبی خواندم در وب رضا پسر که حتما معرف حضور همگان هست. مطلبی بود درباره دلبستگی یک ه م ج ن س گرا که از سوی طرف مقابل مورد تجاوز قرار می گیره. در ابتدا با این داستان مثل سایر داستان ها برخورد کردم اما با کمی دقت دیدم که ظاهرا این انتقاد ( البته با کمی تغییر در اشکال اون) در موارد مشابهی به چشم می خوره. بسیاری از دوستان ه م ج ن س گرا در برخورد با اجتماع  و مردم از خیلی بی وفایی ها و بی مرامی ها گله دارند و این حس در اونها القاء میشه که چون یک ه م ج ن س گرا هستن این مشکلات برای اونها پیش میاد.

گمان می کنم این یک اشتباه بسیار گمراه کننده است. ما قبل از اینکه یک ه م ج ن س گرا باشیم یک انسانیم و همچون سایر انسان ها در معرض مسایل انسانی قرار داریم.

تجاوز ، ترک رابطه، قطع یکباره جریان دوستی ، خیانت و بسیاری  از رویدادهایی که بین یک جریان دو طرفه در جریانه از جمله پسرها و دخترها در جریانه بین ما هم در جریانه و این به خاطر ذات و روحیه متفاوت انسان هاست.

به نظرم چندان عجیب نیست اگه آدم با یک پسر که به اون احساس عشق میکنه تنها در یک هتل باشه و اون پسر بعد از دونستن احساس طرف باهاش به اجبار رابطه برقرار کنه.

البته خوب و مورد تایید نیست! ولی چندان عجیب هم نیست.

چه بسا اگه یک دختر با یک پسر در اتاق یک هتل تنها باشند و قبلش دختره به پسره ابراز عشق کنه طرف مقابل باهاش به زور رابطه برقرار کنه.

چه بسا که اگه به اعتقاد و نظر من باشه میگم طرف اگه واقعا عاشقه باید با رغبت به خواست طرفش تن بده هرچند خودش نخواد و اصلا چرا نخواد؟ و یا اصلا چرا اونطور که اون بخواد؟

ما قبل از هر چیز انسانیم و مثل یک انسان روزی دوست داریم، روزی نداریم، روزی عهد می بندیم، روزی عهد میشکنیم ،روزی دوست داریم کسی به ما تن بده، و روزی کسی دوست داره ما به اون تن بدیم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 20:55  توسط امیر  | 

 

برخی از دوستان در کامنت عمومی و برخی از دوستان در کامنت های خصوصی و برخی عزیزانم که با هم تماس داریم از طریق تلفن و یا ملاقات ها گلایه کرده اند که چرا نمی نویسی؟

بصورت سطحی چند دلیل برای ننوشتنم دارم که اگر به مهم ترینش بخوام اشاره کنم سرگشتگی است. سرگشتگی به این معنا که چگونه بنویسم. آیا باز خاطره نویسی رو در پیش بگیرم یا پراکنده نویسی به سبک رایج.

یک سئوال اساسی در پیش پایم هست. برای چه بنویسم؟

جواب این سئوال برایم صد البته مشخص است می نویسم چون از نوشتن های رایج حالم بهم می خوره. حالم به هم می خوره از اخلاق زدگی در نوشتن. در کشوری که اخلاقیات پوچ و بی معنی به مثابه« مته» هر روزه در ذهن میلیون ها نفر فرو میره از هرچی نوشته اخلاق گراست دل پیچه می گیرم.کسانی که سعی می کنند دائما بر گستره اخلاق گرایی و مذهب در این حیطه دامن بزنند یا مزدورن! یا چاپلوس! یا اینقدر گناهکار و دور از خدا و اخلاقیات که خودشون رو با گمراهی مردم سبک می کنند.

سئوال اینکه آیا تشویق شجاعت در شکستن مرزهای پوچ اخلاقی درسته و دامن زدن به اون صحیح؟نه در یک جامعه سالم نه؛ درست نیست. اما در جامعه بیمار ایران درسته. ما نیاز به شکستن مرزهای دروغین تنیده شده در پیرامون خود داریم و من برای اینکار در حد خودم تلاش می کنم و حیف که بسیار ناتوانم.

سال قبل بخشی از ماجراهای زندگی خودم رو نوشتم و اینکه واقعا بدون حفظ باورهای دروغین و وحشت زا و نفرت پراکن هم می توان زیست و خوب هم زیست. مشکلات موجود بر سر راه پیوسته نویسی بسیار مرا آزرد به ویژه اینکه وحشت از تکرار نام های واقعی بجای مستعار و رجوع دائم به کل داستان و جایگزینی اسامی بسیار مرا از فعالیت های اجتماعی دور کرد.

اگر بخواهم بنویسم، پراکنده یا پیوسته قطعا با هدف خواهد بود اما درباره چگونگی آن و مرور وقایع به خصوص که به زندگی فعلی و فضای آن نزدیک تر شده ام  وسواس دارم.

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 20:51  توسط امیر  | 

 

 

دوستان عزیزم سال نو رو به همه شما تبریک می گویم و سالی پر از مهر و عشق و شادکامی توام با فداکاری برایتان آرزو می کنم.دوستتان دارم و شاد باشید

+ نوشته شده در  جمعه دوم فروردین 1387ساعت 20:29  توسط امیر  | 

 

 

 

 

 

 

 

عاشقتونم و روز عشق برشما مبارک

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 21:7  توسط امیر  | 

بهار اون سال مثل همیشه با تمامی زیبایی هایش از راه رسید و من حریص تر از همیشه آسمان را برای پیدا کردن یاران تازه می بوییدم و در برخورد با هرکس به ضربان قلبم گوش می دادم. اما تنها بودم.

 منی که برای بودن با هرکس تن به ریسکی داده بودم آنروزها جز کیانوش کسی را برای بودن نداشتم. کیانوش بسیار در دوستی با من دقیق بود. تقریبا تمام زنگ ها با من بود، از مدرسه تا منزل با من میامد و حتما هم از خانه شان یکبار یا دوبار به من زنگ می زد و من هم از رفتارش لذت می بردم. از س ک س خبری نبود، اما شوخی ها دویدن ها ،بالا و پایین پریدن هایمان با هم حتی دست زدنمان به همدیگر همه بوی نه دوستی و نه س ک س بلکه بوی ع ش ق می داد.

بیشتر اوقات و نه همه اوقات از اون خرابه نزدیک خونه که من اولین بار جدی او را بوسیده بودم رد می شدیم و او به شوخی ادای آنروز مرا در میاورد و به آن بهانه دستی به سرگوش هم می کشیدم در چشمان هم خیره می شدیم و می رفتیم.

 تنها کسی که ممکن بود این آرامش را برهم بزند علی بود که او هم اواخر بهمن ماه همان سال به دلیل تغییر منزل از مدرسه ما رفت. با او به جز دو مرتبه ای که پیش از این اشاره کردم یکبار دیگر و در آخرین روز رفتنش خ و ا ب ی د م .

 آنروز بازهم در توالت مدرسه مرا پیدا کرد. او راکه دیدم به جد ترسیدم ، به خصوص که تجربه مهدی را نیز به یاد داشتم. اما او جز التماس کاری نکرد. گفت که تغییر منزل می دهند و مدرسه اش هم قرار است عوض شود. گفت برای آخرین بار با هم ب خ و ا ب ی م به یاد روزی که من به منزلشان رفتم و نه اولین روزی که مرا در توالت مدرسه گیر انداخت. وقتی تقاضا می کرد نه دستانم بلکه دلم می لرزید و بدنم یخ کرده بود. می رفتم، و اوهم می دانست که می روم و رفتم. اون، آخرین دیدار ما بود.

یکی از روزها که مدرسه تموم شد طبق معمول با کیانوش راهی خونه شدیم و از همون خرابه گذشتیم و او به من گفت که تا در منزل با من خواهد آمد. هرچه اصرار کردم که راهش دور میشه سر به شوخی گذاشته بود و می گفت:"اگه به دزدنت من به دیگران چی بگم"

اما هرگز باور نمی کردم که آنروز سر کوچه که  برسیم من تنها تر از قبل خواهم شد. ماشین همیشگی که حالا می دونستم مال همسر جدید محبت خانم مادر ترنمه اونجا ایستاده بود و یک کامیون بزرگ وسایل خونشون رو تخلیه می کرد. چند روز قبل ترش شنیده بودم که اونها به آمریکا خواهند رفت اما نمی دونستم که به این زودی خواهد بود. خدا خدا می کردم که اشتباه باشه. بعد از اون روز تو زمستون که تو اتاق من با هم حرف زده بودیم دیگه ندیده بودمش ،دیگه لمسش نکرده بودم. ترنم بخشی از زیبایی های زندگی من بود و نمی بایست اینطوری از دستش می دادم. بهشون که نزدیک شدم محبت خانم رو دیدم. با خوشحالی به طرفم اومد و گفت:"امیر جون. ما دیگه داریم میریم. وسایل رو می بریم خونه ما مان بزرگ ترنم و خونه رو هم به برادرم وکالت دادم بفروشه. ما میریم خونه دایی ترنم و چند روز دیگه هم از طریق ترکیه به آمریکا. تو رو خدا برو تو خونه کمی با ترنم صحبت کن داره دق میکنه خوب براش سخته همه دوستاش و فامیل اینجا هستن. "

تو این حرف ها بود و من هنوز تصمیمی برای رفتن تو خونه نگرفته بودم که ترنم از در بیرون اومد. بین ما جز سلامی رد و بدل نشد. وسایل شخصیش رو پشت ماشین گذاشت و با مادرش چند کلام صحبت کرد. همسر جدید محبت خانم ماشین رو استارت زد و معنی اون این بود که خداحافظ. محبت خانم منو بوسید و گفت با اهل محل  قبلا خداحافظی کرده و نشست تو ماشین. ترنم اول با کیانوش خداحافظی کرد و کمی به من نزدیک شد. دستش رو دراز کرد. هنوز دستش رو نگرفته بودم که سرش رو گذاشت رو شونه هام و شروع کرد به گریه. ماجرای منو اون داشت به همین راحتی تموم می شد. دو نفر که خانواده هاشون حتی قصد ازدواج شون رو داشتن. کسی که تو تمام تنهایی ها با من بود. حالا می رفت. اصلا باور نمی کردم.اون روز حتی نتونستم بغض کنم و تنها مو های بلندش رو نوازش کردم. و از لای چادر همیشه بازش س ی ن ه های تازه جوانه زده اش رو نگاه کردم. وقتی رفت خیسی اشکهای روی پیراهنم و جای اون تا مدتها یادش رو زنده نگاه داشت اما اون آخرین باری بود که من ترنم رو دیدم.

بعد از اون روز تلخ به کیانوش یک گام دیگه نزدیک تر شدم. بی پروا تر دستش رو می گرفتم و ب و س ه های تو خرابه رو دیگه نه تنها کات نمی کردم بلکه طولانی تر می کردم، تا اینکه یک روز کیانوش گفت:"امیر میای خونه ما امشب درس بخونیم"

سئوال بی خودی بود. ما هیچوقت دو نفری باهم درس نمی خوندیم. کیانوش یار فرار های من از مدرسه و نه درس بود.

فکری کردم و گفتم:"نه. تو بیای بهتر. اتاق من راحت تره و رفت و آمد هم نداره. فقط به خونتون بگو درس طول کشید شب می مونی."

یاد شبی افتادم که بهرام اومده بود خونمون. چه آرزو هایی داشتم و چی شد. فقط یک آژیر خطر و اعلام وضعیت قرمز کم بود که اون شب با بهرام رخ داد.

بعد از ظهر روز بعد کیانوش اومد. همچین تیپ زده بود که انگار اومده مهمونی و من فقط با همون لباس های خونه منتظرش بودم. از جلوی در اتاقم که رد می شدیم با پدرم سلام و علیکی کرد و پدر تا موقعی که من در رو ببندم اونو ورنداز کرد. می دونستم برادرم هم حتما از رو کنجکاوی سری خواهد زد که همین هم شد و او به بهانه های مختلف دوبار وارد اتاق شد.

اما ما درحالیکه کتاب ها جلومون باز بود فقط با هم حرف می زدیم. انگار برای اولین باره که با هم آشنا شدیم و تا قبل از اون همو ندیده بودیم. سئوال های بی ربط از هم می کردیم، صدامون می لرزید و خنده های عصبی می کردیم. اون روز بود که بطور مصنوعی فهمیدیم که از رنگ های مشابه ، موزیک های مشابه و غذای مشابه هم خوشمون میاد. همه جیک و بوک همو می دونستیم اما موقعی که کیانوش گفت:"تا حالا کسی رو دوست نداشته"  من سکوت کردم  و او هم که خوب منو می شناخت هیچ سئوالی در مورد اینکه من با چه کسانی چه کارهایی کردم نپرسید. تو اتاق من شام خوردیم و بعد از اینکه من ظرف ها رو بیرون بردم به پدر و مادرم گفتم که درسمون طول کشیده و شاید کیانوش اینجا بمونه؛ و پدر گفت:"اشکال نداره. با این بچه های درس خون دوست باش. آدم مرتب و درس خونیه. اون بهرام لات بود. با اینها باشی کنکور هم قبول میشی" چشمی گفتم و رفتم. پشت میز کنار کیانوش نشستم حرف ها ادامه داشت تا پاسی از شب که همه خوابیدند. تازه اینجا بود که صدای من بیشتر می لرزید. می دونستم که کیانوش ساده تر از اونکه این مواقع خودش دست بکاری بزنه و من هم برای اولین بار جرات شروع نداشتم. کمی تامل کردم و آرام دستم را روی پایش گذاشتم. چند لحظه گذاشت تا گرمای دستانش را بر روی دستانم حس کنم. مدتی همینطور گذشت. نگاهش کردم و گفتم:"دیر وقته نخوابیم؟"

چراغ رو که خاموش کردم اون رو تو تخت خوابیده بود و من تو تاریکی به آرامی قدم برمی داشتم تا بجایی برخورد نکنم. به پای تخت که رسیدم لباس هامو رو در آوردم و خزیدم کنارش. حالا دیگه صدای تند نفس های اونو هم می شنیدم و حرکت تند بندنش رو و گرمای عرق کرده تنش رو حس می کردم.

 

نکته: از اون شب تا به حال کیانوش تنها دوست یادگار دوره دبیرستان منه و روابطمون به همون شکل حفظ شده. اون در خارج از کشور ادامه تحصیل داد و بعد از مدتی من هم به اون پیوستم. او هنوز اونجاست و کار میکنه و من بازگشته ام اما هربار که برای تعطیلات سری به وطن میزنه در کنار هم هستیم تا سفر بعدی او.

من در اون سال وارد دانشگاه نشدم. سال بعدش در کمال ناباوری خانواده و دوستان و بدون هماهنگی با اونها در شوفاژ خانه یک ساختمان بزرگ مشغول بکار شدم که ماجراهای بسیار و تجربه های فراوانی برایم به همراه داشت. در آنجا چند ماه بیشتر دوام نیاوردم و همون باعث شد که آنچنان درس خواندم که به دانشگاه هم رفتم. ماجراهای این بخش را شاید در آینده نه چندان دور در همین وبلاگ یا در وبلاگ دیگری به ثبت رساندم. اما هنوز برای دلبازی تصمیمی نگرفته ام.

همانطور که در معرفی وبلاگ نوشتم ماجرهای من باعث انتقاد های برخی دوستان شد و در خلوتشان حتی مرا دیوانه نامیدند و برخی پا از این هم فراتر نهادند که جای دلتنگی نیست چراکه معتقدم باید بی دریغ دوست داشت و درعشق سخت گیری نکرد؛ کما اینکه مقام دوست فراتر باشد.

از رضا پسر عزیز که همواره با من بود و با لینک دادن های مطلب باعث رونقش شد متشکرم. از رسول عزیز که با دیدن وب او برای اولین بار تصمیم به نوشتن برای ه م ج ن س گ ر ا ی ا ن کردم متشکرم از آریای عزیز که این روزها دلخوش است از سپهر گلم که ندیده دوستش دارم از واران کرمانشاهی که درمیانه راه گمش کردم از نیلوفر خوبم از بهبد که دیر شناختمش از امین که سخت می توانم درکش کنم از ترانه که با نقد ها یش حمایتم می کرد از وفای عزیز که روح لطیفی در نوشتن دارد و هدایت شوخ طبع که مدتیست از او بی خبرم و حامد که تازه نوشتن خاطراتش را شروع کرده.

 تقدیم به همه دلبازی ها که مرا خواندند و دلبازند

+ نوشته شده در  شنبه ششم بهمن 1386ساعت 0:31  توسط امیر  | 

هرچه به جمع سه نفره اونها نزدیک می شدم دلهره ام بیشتر می شد. اصلا دوست نداشتم با ترنم روبرو بشم. چادر ولنگ و باز سفید همیشگی سرش بود و اندام تازه جوانه زده اش با دست و دلبازی هویدا بود. مادرم از دور لبخندی زد که معنای اون نزدیک شدن من به جمع بود و من هم از دور دستی تکان دادم که یعنی شما را دیدم و خداحافظ. مادرم که انگار ول کن نبود صدام زد تا به طرف اونها برم و نزدیک تر که شدم گفت:" ببین امیر دیگه دوست خوبت رو داری از دست میدی."

و محبت خانوم گفت:"ظاهرا براش مهم نیست. حقم داره دیگه مارو فراموش کرده. اصلا نمی خواست طرف ما بیاد"

بی جهت عصبانی بودم و دایم اندام ترنم رو در آغوش بهنام(پسر همسایه روبرویی) تصور می کردم و اینو تقصیر اون ماشین کوفتی و آقایی که می رفت اونجا می دونستم برای همین هم گفتم:"من شما رو فراموش نکردم و ظاهرا شما سرتون شلوغه و دیگه ...."

مادرم که از حرف من خوشش نیومده بود اونو قطع کردو گفت:" امیر منظورت چیه؟ این چه طرز حرف زدنه"

محبت خانوم پرید وسط و گفت:" امیر جون حق داره. اونو تو خونه ما همه دوست دارن. " و رو کرد به آقایی که تو جمع ایستاده بود و تا اون موقع ساکت بود و گفت:" رحمان از بستگان ماست. اون چند وقتی به جمع ما اضافه شده تا ما از تنهایی در بیاییم"

که مادرم حرف هاشو تکمیل کرد و گفت:" اونها می خوان تا چند وقت دیگه با هم ازدواج کنن و بعد ش هم از ایران میرن"

من:"از ایران میرن؟"

مادرم:"بله از ایران میرن"

در حالیکه با آقا رحمان دست می دادم آنچنان اشکی در چشمانم پیچیده که با التماس از پلک هام فقط چند لحظه تونستم نگه شون دارم و بعد به سرعت از جمع دور شدم تا کسی شاهد سرریز شدنش نباشه؛ اگرچه فایده ای هم نداشت و معلوم بود که اون رفتن بی خداحافظی و سریع برای چی بود.

وارد خونه که شدم تنها شانسی که آوردم برادرم سر راهم نبود تا هی بپرسه چی شده. به اتاقم رفتم و روی تختم پهن شدم تا اشک هام رو، رو بالشم بریزم. بنده خدا این تخت و بالش بعد از دوش آب اتاقم محرم اسرارم بودن. چه روزها و شبها که اشکهای تلخ ناکامی هام رو  روی اونها ریخته بودم و اونها صبورانه تحمل کرده بودن. به ترنم فکر می کردم. علیرغم اتفاقات رویداده هنوز دوستش می داشتم.

 به روزهای گذشته فکر می کردم که کسی در اتاقم رو به صدا در آورد. سکوت کردم. حتما برادرم یا پدرم صدای گریه ام را شنیده بودن و می خواستن کنجکاوی کنن که اصلا حوصله نداشتم. برای بار دوم در زدن،و من آرام در جای خود دراز کشیدم. بعد بلند شدم و آهسته به طرف در رفتم تا آروم اونو قفل کنم که کسی تو نیاد. به نزدیکی های در رسیده بودم که دیدم دستگیره در آروم می چرخه ؛در جا خشک شدم و به لای در خیره شدم. حتی نفس نمی کشیدم. چندثانیه بعد یک دسته موی سیاه از لای در رد شد و پشت اون ترنم با لبخندی در آستانه در ظاهر. پدرم هم از پشتش گفت:"پسر چرا در رو باز نمی کنی ترنم خانوم کارت داره"

ترنم در رو پشت سر خودش بست و به اون تکیه داد. سکوت خفه کنندهای بود نه میل داشتم چیزی بگم و نه می تونستم . اونهم همین طور به من خیره شده بود و از لبخندش معلوم بود که حرف برا ی گفتن زیاد داره. یک قدم جلو اومد و گفت:"نمی خوای منو بغ ل کنی؟"

من:"تن تو بوی مرد میده. دختری که تنش بوی مرد غریبه بده رو من نمی تونم بغل کنم"

ترنم:"آزار دهنده حرف نزن. امیر من مال هیچکس نبودم. من یک انسان آزاد  بودم و چون تو رو دوست داشتم قبل از هر تجربه ای خودم رو با میل خودم در اختیار تو گذاشتم. بعد از اون اتفاق و از دست دادن پدرم و بعد از اینکه پای آقا رحمان تو خونه ما باز شد و قرار شد با مادرم ازدواج کنه و ما از ایران بریم اتفاقی بهنام رو دیدم و ازش خوشم اومد"

من:"معلوم خیلی هم خوشت اومده. ظاهرا لذت بخش بوده"

ترنم:"بوده یا نه مهم نیست. هرچی بود برای تو بود"

من:" اوه!چه مهیج چه فداکار!برای من ؟دستان و گرمای آغوش بهنام"

ترنم:"همه چیز رو تمسخر نکن.آره برای تو. چون نمی خواستم از ایران برم برای تو. تو که هنوز درست هم تموم نشده ؛ توانایی ازدواج و زندگی با من رو که نداری. اولین باری که اتفاقی بهنام رو تو سوپر محل دیدم باهاش کمی صحبت کردم و ازش خوشم اومد.کم کم فهمیدم این خونه به این بزرگی تو این محل مال خودشه و پدر ثروتمندش برای اینکه این مزاحم زندگیش با زن جدیدش نشه - چون مادر بهنام مرده -  پس خرج این پسره رو تا کاری پیدا کنه میده"

من:"خوب این داستان ها رو که منهم می دونم"

ترنم:"خوب گفتم اگه باهاش ازدواج کنم ایران میمونم و اونها میرن. تو هم که بودی بعدها حتما کمکم می کردی. نمی کردی؟"

من:"پس برای پول و خونه طرف....."

ترنم:"نه!نه!نه!برای پول نبود.برای نرفتن و تو بود."

من:"خوب. چطور من. تو که میدونی پسرهای ایرانی چطورین. چطور رو من حساب کرده بودی. درحالیکه من تو رو دیدم از خونه اون بیرون اومدی و کبودی کنار گردنت تو اون شب بارونی و اتاق تاریک اون نشون از یک س ک س تمام عیار می داد. تو هم که محدودیت نداشتی"

با لبخند تلخی گفت:"یادت نرفته که این مثلا محدودیت رو خودت ور داشتی"

من:"برای دیگران؟"

ترنم:"پس تا کی باید صبر می کردم تا تو دوباره بیایی؟"

من:"کاری ندارم. پس حالا این همه نقشه چرا نشد؟ چرا ازدواج نکردین. بهش گفتی؟"

ترنم:"نه. بعد از یک مدت خیلی بهش عادت کردم. خودم هم باور نمی کردم اینطوری بشه. اونهم همین طور. یک روز کلید در خونه اش رو به من داد و گفت که هر وقت که اون نبود و من می خواستم اونجا برم. چون مجرد بود و من خودم دوست داشتم خیلی از کارهاشو براش انجام بدم. خیلی وقت ها هم شبها سرزده می رفتم پیشش و می پریدم تو تختش یا تو اتاقش. یکی از اون شب ها. فکر کنم بعد از اون شب شومی بود که تو منو دیدی. چند وقت پیشش نرفتم. یک شب که افکار پریشون از هردری به سرغم اومده بود و آقا رحمان هم خونمون پیش مامان بود.آروم  از جام بلند شدم و از خونه بیرون رفتم. خیلی سرد بود و همون چادر سفیدم رو پوشیده بود. از کوچه که می گذشتم به پنجره اتاق تو نگاه کردم. تاریک بود و حدس زدم که اون موقع حتما خوابی. در خونه بهنام رو باز کردم و رفتم تو. به تاریکی اتاق هاش عادت داشتم. اون همیشه همه اتاق هاش تاریکه. اما اینبار چراغ اتاق خودش هم خاموش بود و گفتم از اون شب هایکه من باید برم تو تختش و اون اول بترسه. اما به در اتاقش که نزدیک شدم دیدم صدا میاد. صدای اون با آدم دیگری تو تخت بود. در اتاقش رو باز کردم و دیدم که اون با یکی از دوستاشه. یک پسر. خودم دیدم."

تمام پیرهنم از عرق خیس شده بود.به  ترنم  نگاه کردم اونهم دست کمی از من نداشت. نمی تونستم باور کنم. من هیچوقت غیرتی نبودم و برای این واژه ارزشی قایل نبودم اما آشکار می لرزیدم. با همون حال ازش پرسیدم:"تو به خاطر من!اینقدر خونه اون می رفتی که کارهاشم انجام می دادی و شب ها با کلید می رفتی تو خونه اش و حتی می پریدی تو تخت خوابش؟ به خاطر من تو تخت خواب اون تا سحر؟"

ترنم:"امیر. گفتم که می خواستم با اون ازدواج کنم. خوب اگه ازدواج می کردم هم همین می شد دیگه؟ می خواستم جایی باشم که تو باشی"

من:"و حالا؟"

ترنم:" و حالا دیگه نمیشه. اون یکجوریه. راهی ندارم جز رفتن"

من:"خوب شاید منهم همون جوریم.مهم اینکه تو تونستی اونو دوست داشته باشی.پس اون ظرفیتش رو داره. ظرفیت دوست داشتن تو رو ."

ترنم:"آره مهم اینه. بعدها به اینکه اون با پسر بوده کمتر فکر کردم،اما اینکه همزمان با من با یکنفر دیگه هم بود بیشتر اهمیت داشت. خصوصا که بعدش به من گفت که نمی تونه بیشتر از این با من باشه"

خشک شده بودم. هیچی نمی تونستم بگم. اونهم به خوبی شرایط منو درک می کرد. چیزی نگفت. از همون فاصله بوسه ای فرستاد و از در خارج شد . بعد از اون روز ما دیگه همدیگر رو ندیدم تا زمستون تموم شد و در یکی از روزهای نسبتا گرم بهار.......  

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم دی 1386ساعت 21:46  توسط امیر  | 

زودتر از آنچه که فکر می کردم واقعه اون روز مهدی با دوستش توی دستشویی در بین خانواده ها و کل مدرسه پیچید. تقریب همه جا صحبت از اون دو تا بود و داستان های گوناگونی ازشون روایت می شد. گاهی اوقات همچین چندش آور ماجرا ها رو ترسیم می کردند که آدم وحشت می کرد و گاهی همچین رویا پردازانه که انگار دو نفر در کمال آرامش تو یک تخت خواب دونفره با پشه بند از این ور به اون ور قل می خوردن و لذت می بردن و بعد هم هوس رانی، بیماری روحی، بد اخلاقی های خانوادگی، و هزار چیز دیگرو بهشون نسبت می دادن. اما واقعیت چی بود؟ دوتا انسان تحت محدودیت های اجتماعی و خانوادگی و فشار احساسی  به دخمه یک توالت پناه بردن.

 اون همه حرف و حدیث اون همه داستان اون همه تهمت فقط و فقط برای اینکه یک عده ای خودشون رو به آرامش برسونن اما با فرار از چی؟ این سئوالی بود که پاسخی برای اون نبود.

این بحث ها به خونه ماهم راه پیدا کرده بود و من بیزار و خسته از اون همه بحث بودم. بیزار از اینکه برای جرم ناکرده دو نفر مدرک و دلیل بتراشم. اما خانواده ام برای اینکه این ماجرا درس عبرتی برای من باشه معمولا بلند بلند در موردش صحبت می کردن تا من پند بگیرم.

بابا:"این آدم ها تربیت درست ندارن. خانوادهاشون سطح پایین هستن. تو توالت؟ اون هم دوتا پسر"

برادرم:"آره دیگه. آدم حالش بهم می خوره. اصلا نباید دیگه بگذارن بیان مدرسه."

مامان:" ظاهرا همین هم شده.دیگه ازشون خبری نیست."

من:"یعنی نیان مدرسه برای چه کاری؟"

بابا:" به! چه کاری؟ اصلا می فهمی تو مدرسه تون چه خبره؟ دوتا پسر رو تو دستشویی گرفتن. با دختر نه. دوتا پسر .یعنی کثافت کاری."

من:"اگه دختر هم بود کثافت کاری نبود؟"

برادر:"خوب معلومه نبود. اینها دو تا پسر بودن. اینها ناراحتی روانی یا ژنتیکی دارن.وگرنه این همه دختر"

بابا:"اصلا گناه داره. تو کتاب هم اومده یک قوم برای اینکار عذاب شدن اینها که دو نفرن دیگه جای خود داره"

من:" ولی خدا خودش اینها رو اینجوری آفریده و اینها رو دوست داره چون مال خودش هستن.و آزارشون هم به کسی نرسیده"

بابا:"پسر مگه دیونه شدی. یعنی چی خودش آفریده. اینها رو سالم آفریده خودشون دست به گناه میزنن"

من:"یعنی می فهمن گناه میکنن. یا ....."

مامان:"منظور امیر اینکه اینها گناهکار نیستن و اشتباهی کردن که حالا جریمه اش هم نباید بزرگ باشه"

با اینکه منظورم اصلا این نبود ولی پذیرفتم و به اتاق خودم رفتم. بحث بیشتر از این فایده ای نداشت. آب در هاون کوبیدن بود. اما تاثیرش بسیار زیاد بود.

بعد از اون ماجرا دیگه مهدی رو هرگز ندیدم و شایعه های مختلفی که در مورد اونها بود از مرگ توسط خانواده تا زندان و مسایل دیگه رعب عجیبی در دلم ایجاد کرده بود تا جایکه دور دل سر کشم رو خط کشیده و به شدن سرکوبش می کردم.

تنها مونس اون روزهای تنهایی من کیانوش بود و بیشتر اوقاتم رو با اون می گذروندم. کسی که اون روز در کنارم بود و فصل جدیدی از روابط رو باهاش مرور می کردم.

یکی از روز ها زنگ آخر که خورد تنها به سمت خونه می رفتم که کیانوش پیشم اومد و گفت:"میگن مهدی رو...."

من:"ول کن،دیگه نمی خوام از اون ماجرا بشنوم.مهدی هیچ گناهی نداشت. هرکس ممکن بود جای اون باشه"

کیانوش:"هرکس؟ولی ماکه....."

من:" ما که نه. تو. من می تونستم جای اون باشم. اینو می خواستی بشنوی؟ ما هنوز هیچی در مورد اونها نمی دونیم. ما حتی اون دوتا رو اون تو ندیدیم. هیچکس ندیده و این همه مزخرفات. همچین در موردشون میگن که انگار صد تا کتاب فلسفه و روانشناسی خوندن در حالیکه از زور بی سوادی ناله می کنن"

کیانوش:"من منظوری نداشتم. منهم با تو موافقم. یادته یک روز تو بیمارستان...."

من:"آره یادمه. از دوست داشتن دونفر و حتی پسر صحبت کردم درسته؟"

کیانوش:" یک چیزی شبیه به این ولی چرا اجازه نمی دی که حرف های من تموم شه آدم میترسه حرف بزنه"

لبخندی زدم و گفتم:"آره ولی واکنشی  اون روز تو بیمارستان نداشتی وقتش اونجا بود. و این روزها من تغییر احساس تورو درک می کنم ولی از؛ از دست دادن تو وحشت دارم. یکبار هم بهت گفتم روابط در همین حد بمونه. من تو رو اینطوری خیلی دوست دارم."

کیانوش:" ولی من احساسم از یک دوستی عادی بیشتره"

سکوت کردم و چیزی نگفتم. اما در ذهنم برای این حرف قشنگش برنامه ای داشتم که در ثانیه ای از ذهنم گذشت.ا ون هم طبق معمول احساس کرد من ناراحت شدم زد به ص حرای کر  ب لا و از این در اون در گفتن. می دونستم پاک تر و بی تجربه تر از این حرف هاست و راحت میشه در وجودش نفوذ کرد چند دقیقه که راه رفتیم، رسیدم به یک خرابه کوچیک که برای میان بر از اونجا باید رد می شدیم. وارد خرابه که شدیم یک دیوار نیمه کاره بود. دست کیانوش رو گرفتم وبه سرعتم افزودم تا جایکه به دویدن تبدیل شد و اوهم در حالیکه دستش تو دستم بود دوید تا به دیوار رسیدیم. چسبوندمش به دیوار و دست چپم رو روی دو تا چشماش گذاشتم. نفسش تند شده بود. نگاهش کردم و آروم با  ل ب م   لبش رو حس کردم.خیلی کوتاه. و دستم رو از چشمش برداشتم و راه افتادم. موقع راه رفتن سکوت بینمون حکمفرما شد. نزدیکی های خونشون دستم رو برای خداحافظی دراز کردم با لبخند شیرینی دستش رو دراز کرد و محکم گفت :"خداحافظ"

تو باقیمانده راه به خودم فحش می دادم که چرا اینکار رو کردم و ترس ماجراهای مهدی وجودم رو گرفت. اما می دونستم که بیشتر از اون پیش نخواهم رفت.

داشتم اون لحظه و اون احساس کوتاه رو برای خودم باز سازی می کردم که وارد کوچه خودمون شدم که قلبم ریخت.

ماشین همیشگی جلوی در خونه ترنم اینها بود. و مامانش با مامان من و یک آقایی با ترنم مشغول بگو بخند بودند........

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم دی 1386ساعت 21:26  توسط امیر  | 

اون شب تا رسیدن به تهران سر کیانوش رو پاهام بود و با موهاش به آهستگی بازی می کردم. به تهران که رسیدیم اتوبوس همه مارو دم در خونه هامون پیاده کرد. کیانوش زود تر از من باید پیاده میشد، به نزدیکی های خونه شون که رسیدیم به آرامی تکونش دادم چشم هاشو باز کرد. با صحبتی که بیشتر اشاره بود تا کلام بهش فهموندم که رسیده. همون پایین که بود انگشت کوچیکه دستمو بوسید و رفت. کمی بعد هم نوبت من بود. موقع پیاده شدن مجتبی کاپیتان تیم فقط برای اینکه به من دلداری داده باشه گفت که  فکر باخت و نکن تقصیر تو نبود، دفعه دیگه جبران می کنیم (اگرچه می دونستم خستگی بچه ها به خاطر باخت بود و سه گلی که من در ساری از تیم حریف خوردم) دستشو فشردم با معلم مون هم خداحافظی کردم و پیاده شدم. داخل کوچه که شدم همون ماشین همیشگی جلوی خونه ترنم اینها بود، نگاهی به خونه  بهنام انداختم و به پنجره اتاق خوابش، حتما ترنم اونجا بود ولی چه اهمیتی داشت؟ راهی بود که انتخاب کرده بود ودینش رو هم به من ادا کرده بود. در دلم نفرتی نبود به خونه که رفتم همه خواب بودن به اتاقم رفتم و با اینکه دیر بود دوش گرفتم. زیر دوش از دستام گله کردم که چرا خوب نتونسته بودن توپ ها رو بگیرن و مایه آبرو ریزی شده بودن. البته اونها هم جواب داشتن و یاداوری کردن که ایراد از اونها نیست و بی توجهی خودم با عث شده که گل بخورم. از حموم که بیرون زدم دست و پای خسته ام رو بوسیدم و بیاد حرف های کیانوش و ابراز علاقه صریحش نسبت به خودم خوابیدم.

فردا صبح تو مدرسه همش صحبت از باخت تیم بود و کل کل کیانوش با بقیه که مقصر نه من، بلکه همه بچه ها بودن. این حرف ها دیگه کمتر برام مهم بود. زنگ اول با این حرف ها تموم شد. تو حیاط که بودم دیدم کیانوش به سمتم میاد نمی دونم چرا دوست نداشتم اون وارد گفتگوی فراتر از دوستی که با هم داریم  بشه اما اون گیر داده بود و من از اتفاقات بعدی وحشت داشتم. به سمت حیاط پشتی رفتم و انتهای اون رو سکو های نزدیک به دستشویی آخرین جای ممکن نشستم. پایین رو نگاه میکردم و پاهاشو که جلوی من ایستاده بود رو میدیدم. کمی صبر کرد و گفت:"نمی خوای حتی منو نگاه کنی"

من:" کیانوش این چه حرفیه؟ باور کن من تو رو خیلی دوست دارم تو دوست خوب من هستی. اینطوری فکر نکن. من دعواهای سختی رو که به خاطر من کردی رو یادم نمیره. اینکه چطوری اون مرتیکه رحیم آقا رو زدی یادم نمیره"

کنارم نشست و نوک انگشت اشاره ام رو تو دستش گرفت و گفت:"یادت نمیره. و به خاطر همون نمی خوای منو از خودت آزرده کنی. این با دوست داشتن فرق داره؟ من با اینکه باور نمیکنم اما از تو و روابطت با دیگران چیز هایی می شنوم. اما با من هیچ وقت اونطوری نبودی"

بدنم عرق سردی کرد. نمی دونم چی باید بهش می گفتم. نگاهی به من کرد و با دیدن چهره من فوری پرسید:"ناراحت شدی؟ منظوری نداشتم ؛امیر"

ناخواسته بغض گلوم رو گرفت. احساس خفگی میکردم اما اونجا، تو حیاط مدرسه نمی شد گریه کنم. خیلی خودم رو خوردم تا با صدای لرزون که بوی تعفن خفگی میداد بهش بگم:"کیانوش، این چه حرفیه. تو خودت رو با اون چیز هایی که شنیدی مقایسه می کنی. به تن دادگی های تلخی که بیشترش از روی حس تلخ انتقام کشی از خودم و یا اجبار بوده. آره انتخاب من بوده اما دوست داشتنی در کار نبوده. شاید نسبت به تو هم نبوده اما حتما تو برای من با اونهای دیگه فرق داشتی و داری."

مشغول صحبت با کیانوش بودم که زنگ خورد. کیانوش که بی توجه به اطراف حالا دیگه دست منو محکم تر گرفته بود قیافه پشیمون داشت و من هم که اون روزها دوست نداشتم اون رو از خودم رنجونده باشم لبخندی بهش زدم تا احساس گناه نکنه و با اشاره بهش فهموندم که وقت رفتن سر کلاسه.

از جامون که بلند شدیم متوجه انبوهی از بچه ها مقابل در اصلی دستشویی شدیم که تا اون لحظه متوجه اونها نبودیم. دست میزدن و می خوندن:"فشار، فشار محکم تر" همین طور تعداد بیشتر میشد که ما هم نزدیک شدیم و من از یکی پرسیدم :"چه خبره؟"  و اون گفت:" هیچی دستشویی شده اتاق فشار دو نفر. در واقع اون تو بله"

از دور ناظم مدرسه که دیده بود بعضی ها دم دستشویی جمعن تند تند میومد اونطرف. جمعیت رو کنار زدم و رفتم جلو. منگ شده بودم. بی اختیار یاد اون روزی افتادم که علی منو اون تو گیر انداخته بود و نا خواسته چقدر اذیتم کرده بود. شاید اینبار با کس دیگه بود. همین طور جلو میرفتم که دیدم یکی بازوم رو محکم چسبید؛با عصبانیت برگشتم عقب که دیدم علی از لای جمعیت دستمو گرفته. نگاه با مفهومی داشت و انگار می دونست که من چرا با عجله اونطرف میرم. منوبه سمت خودش کشید و گفت:"مهدیه، اما نمی دونم با کی. باور کن من فقط همون یکبار با تو اونکار کردم و نه بیشتر." به در دستشویی نگاه کردم. ناظم رفته بود تو و اون دو تا رو کشیده بود بیرون. علی راست می گفت. مهدی دوست سابق علی بود با یک پسر ریز نقش تر از خودش. هر دوشون واقعا دوست داشتنی به نظر میرسیدن. به شدت زیر ضربات چک و لگد ناظم بودن و بچه ها دیوانه وار هو میکردن. صحنه وحشتناکی بود. نمی فهمیدم دیگران چرا از کتک خوردن اون دوتا اون همه لذت میبرن و با شادی هو میکردن. انگار گریه اونروز سهم من بود. ناخواسته اشکهام جاری شد. علی اومد دستم رو بگیره که بریم سر کلاس که ناگهان یادم افتاد کیانوش هم با من بود و یاد حرف های اون افتادم و

 دست علی  رو پس زدم و برگشتم سمت کیانوش. اونهم بهت زده صحنه رو نگاه می کرد. دستمالی در آورد به من داد. اون روز سر کلاس همش به اون ماجرا فکر می کردم و داغ می شدم. خدایا؛ خدایا چرا؟ چرا به من لطف کردی و اون روزی که اون اتفاق برای من افتاد نگاه پر رحمتت شامل حال من شد و کسی نفهمید؟ و چرا این دو تا معصوم اینطوری؟ مگه این حس رو خودت بهشون ندادی؟ مگه نه اینکه شرایطی که خودت براشون ایجاد کردی اونهم تو این سن این ها رو به اینجا کشونده؛ پس چرا ؟

فکر میکردم و بعد خودخواهانه خوشحال می شدم که اون روز این اتفاق برای من نیفتاد. و خدای مهربون خودم رو شکر می کردم که اون روز که علی به زور اومد تو دستشویی . اون روز که تو حیاط با مهدی شروع به صحبت کردم و اون خیلی صریح به من گفت که بگو از من چی می خوای قلب همیشه در حال تقاضای من اونروز از صراحت اون جا خورد و چیزی نخواست و گرنه الان من جای اون پسر معصوم بودم. خدایا چه تاوان سختی برای یک خواستن و خواهش یک لحظه ای و احساس خودشون باید می پرداختن.

زنگ آخر از جلوی دفتر که رد میشدم علاوه بر پدر و مادر دو طرف پلیس هم اونجا بود و مادرهاشون شیون زوزه واری می کشیدن که انگار کسی با پنجه درونش رو می خراشید ولی چرا؟نگاه وحشت بار اونروز مهدی در جلوی دفتر همیشه در یادمه. نگاهی که من دوستش داشتم اما اون از همه می دزدیدش...............

 

پینوشت:دوستان خوبم؛ تهران این روز ها چه برف خوبی اومد. حتما جاهای دیگه هم این برف و سرما هست. نمی دونم چرا امسال اینقدر زیبایی برف رو بیشتر حس می کنم. خوش بحال کسانیکه تو این روز های سرد قلبشون با عشق و دوست داشتن گرمه. آرزو می کنم شما دوستان خوبم چنین حالی داشته باشید. یکی از دوستان خوبم پس از مدتها به وطن بازگشته و من بسیار از حضورش لذت میبرم و  خوشحالم. همتون رو دوست دارم.

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم دی 1386ساعت 0:4  توسط امیر  |